تبليغاتX
خط خطی
اجتماعی-هنری

میخوام برم.

جای من اینجا نیست

با همه کس و همه چیز غریب شدم.

جای من تو رویاهامه

اونجا هیچ وقت بهت زور نمیگن

هیچ وقت تعقیبت نمیکنن

هیچ وقت تهدیدت نمیکنن

من از دنیای شما میترسم

من تودنیای شما امنیت ندارم

دنیای شما غول زیاد داره

ولی تو دنیای من همه فرشته اند.

تو دنیای شما همه داد میزنن ولی اونجا همه نوازشت میکنن

تو دنیای من اشک یعنی اشک-یعنی پاکی- یعنی غصه. اینجا میگن اشکا مال تمساهه!!!!!

خنده و گریه بی معنیه. به قول اقا شاعره: چه خنده داره که  نبود یه حرف عمق یه مطلب رو عوض میکنه مثل کفتر و کفتار !!!!

من این دنیای شما رو دوست ندارم من از خشونت شما بیزارم

من رو عفو کنید و بگذارید تا برم به دنیای خودم...

این وبلاگ بسته شد. همین جا و همین الان

به امید روزی که با مرگ یه الف همه مون کفتر بشیم.

پس از حالا به شوق دیدنتون به آسمون دلم نگاه میکنم

هستم اگر میروم

           گر نروم نیییییییییییییییستم

پایان خط خطی...

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1388ساعت 16:6  توسط نازنین عابدینی  | 

کاش آن روز را به چشم ندیده بودم

کاش کور بودم

کاش باران بیاید و همه چیز را بشوید

در این هیاهو چه باید گفت؟

دل به چه خوش کنیم ما جوانانی که رویای سبز سرزمینی سبز را داشتیم. دستانم ناتوان است تا شرح این بی عدالتی را بگوید. کاش میشد بی عدالتی را کشید، با رنگی سیاه،  و شاید سرخ!

من نباخته ام

من پیروز شده ام اما نمیگذارند این پیروزی را جشن بگیرم

من هرگز آزاده نبودم تنها رویای آزادی داشتم...

من خسته ام....

+ نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 18:58  توسط نازنین عابدینی  | 

پیرمرد از سرما نی لبک چوبی خود را به سینه اش چسبانده بود.او حتی کت کهنه ای نداشت که تار و پود از هم گسیخته اش او را از خشونت و فریاد های باد حفظ کند.گاه گاهی در نی لبک خود می دمید تا حس کند که هنوز زنده است و سرما او را شکست نداده است.صدای نی در میان های و هوی باد گم می شد و حتی خود پیرمرد هم نمی شنید چه رسد به مردمان غافل از دنیای بی پناهان که به سرعت خود را به سر پناه گرم خویش می رساندند و صدای نیلبکی را که تنها از آنان پول سیاهی گدایی می کرد هم به گوششان نمی رسید تا از سرعتشان اندکی کم کنند و نگاهی به سرخی روی پیرمرد کنند.

نا امید به راه خود ادامه داد. در کنار دیوار سنگی بلندی ایستاد.پاهایش او را همراهی نمی کردند هیکل بی جان و لاغر خود را نقش بر زمین کرد.به بالای سر خود نگاه کرد.گرما را می شد از نور چراغ های بیشمار خانه که از پنجره اتاق مانند خنجری به چشمان پیرمرد فرو می رفت حس کرد و بوی غذایی که مشام پیرمرد ماه ها با آن غریبه بود

ناگهان نور امید در دل ‍ییرمرد سوسو زد.نی لبک خود را بالا آورد تا در آن بدمد .با خود فکر کرد این خانواده خوشبخت با این سرمایه ناتمام بی شک برای ‍ پیرمردی که از سرما گریزان است پ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ول کمی کنار گذاشته اند.تا خواست در آن بدمد صدای دل خراش پیانو از پنجره آن چنان به گوشش خورد که آواز غمگین نی در خود فرو رفت. صدای دست ها و تشویق مردمان غافل از دنیای بی پناهان از سرمای سوزان زمستان کشنده تر بود و جان پیرمرد را ذره ذره از او می گرفت.پیرمرد به خود پیچید . و بیشتر در خود فرو رفت و پیرمرد در خود گم شد.او حتی مانند دخترک فروش کبریتی نداشت تا خود را گرم کند.به نی لبک خود نگاه کرد کاش نی لبک به پاس یاری چندین و چند ساله و به حرمت نفس های گرم پیرمرد که سال ها در آن دمیده بود او را از این سرمای خشن رها می کرد .اما چه سود؟ نی لبک از دست پیرمرد رها شد و غلتید و غلتید تا به داخل جوی آب افتاد.حالا تنها گرمای اشک های پیرمرد بود که او را از سرما رها می ساخت...

+ نوشته شده در  هفتم آبان 1387ساعت 9:41  توسط نازنین عابدینی  | 

ومرد کفش کتانی و راه تازه کشید

چه قدر ممکن و ساده نمی شود نرسید

کسی که نصف خودش را چهار هفته قبل

و نصف مابقی اش را همین سه شنبه کشید

همین سه شنبه دقیقاْ چهار هفته بعد

درست ساعت من بود ناگهان که پرید

دوباره فلسفه اش روی پیچ اول ماند

زنی که داشت زمین را مربعی می دید

و دوست داشت همه چیز مال او باشد

زبان آدم آبی و شیر مرغ سفید

و بعد گوشی قبل از شماره را برداشت!

الو سلام ...! که حال مرا نمی پرسید...! 

+ نوشته شده در  هفتم آبان 1387ساعت 8:39  توسط نازنین عابدینی  | 

این روز ها از دست آدمها دلم تنگ است

از دست آدم های این دنیا دلم تنگ است

با من نسیم نرم ساحل گفت دریا باش

دریا شدم باور کنید اما دلم تنگ است

گفتند با من آن طرف تر هر چه می خواهی

آنجا چه می خواهد دلم ؟این جا دلم تنگ است

البته می دانم که در تقسیم شادی ها

فدرا قراری هست من حالا دلم تنگ است

تا یاکریم زخمی ام پیدا نگرده است

بر تک درخت خانه جفتش را دلم تنگ است

من مثل هر رسوای دیگر مثل هر شیدا

تا یاد یارم میکند غوغا دلم تنگ است

این جا لب ایوان کنار خاطرات تو

می خوانم و می گریم و می ...تا دلم تنگ است

+ نوشته شده در  بیستم مهر 1387ساعت 11:57  توسط نازنین عابدینی  | 

هوا خوب بود. من خواستم نفس عمیق بکشم که تخته سیاه دوباره شروع کرد به نطق کردن و گفت:«یه نفس عمیق بکشید تا هوای تازه لیز بخوره بره تو ریه هاتون سبک شید» یه هو نفس تو گلوم گیر کرد داشتم خفه میشدم که نجو جون گفت من از کلاغ خوشم نمی یاد. ولی من که خوشم اومد. ولی خودمونیم یه لحظه به آسمون که نگاه کردم آبی لطیفش چشممو اذیت کردُ از بس که عادت کردیم چیزای زشت و جرک و سیاه و ببینیم دیگه. این سهراب خدا بیامرزم پر بیراه نگفت که گاهی باید چشم هارو شست و جور دیگه ای دید. ها؟!!!
+ نوشته شده در  هفتم مهر 1387ساعت 12:39  توسط نازنین عابدینی  | 

خوب چرا دروغ بگم. تازه یاد گرفتم وبلاگ بسازم . اما هیچی بلد نیستم .

کمک! یکی به من کمک کنه!آی آدمها که در اینترنت نشسته شاد و خندانید یک نفر در متن این وبلاگ داردمی سپارد جان. یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند . می زند فریاد و امید کمک دارد.آی ادمها که در وبلاگ خود ارام در کار تماشایید. یک نفر کمک می خواد. آی ی ی ی ی

+ نوشته شده در  چهارم مهر 1387ساعت 13:3  توسط نازنین عابدینی  | 

من آمدم
+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 14:31  توسط نازنین عابدینی  |